X
تبلیغات
بوسه عشق...

بوسه عشق...

اگر 100 سال عمر كنی، امیدوارم من 100 سال منهای یك روز زنده بمانم تا مجبور نباشم بدون تو زندگی كنم

مخاطب خاص


امروز تمامش بعد از ظهر بود

ناهار صبحانه داشتيم ... چای هم بود

کاش " تو " هم بود

امروز به اين فکر می‌کردم که " تو " چه می‌تواند باشد !

توی يک فيلم ديدم دو تا آدم هی به هم می‌گفتند : " تو " را دوست دارم .

اينکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگويد خيلی خوب است

شبيه قلقلک خفيف می ماند

خوش به حال " تو " که همه دوستش دارند

خيلی خوب بود اگر خدا به جای اينکه من را من کند، من را " تو " می‌کرد

آنوقت همه من را دوست داشتند

نه .... حسودی کار خوبی نيست

همان " تو " هر کی که هست " تو " باشد بهتر است

خب من هم " تو " را دوست دارم از اين به بعد

حتماً " تو " خوب است که همه دوستش دارند !

حالا نمی‌دانم اينکه آدم کسی را دوست دارد يعنی چه ؟

ولی مدتهاست که حس می‌کنم تمام دوست داشتن‌هايم توی يک جايی از بدنم قلنبه شده است

کلافه‌ام ... خدايا اين دوست چيست که اينقدر من دارمش ؟

پس کجاست ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 2:10  توسط سونیا  | 

ورود مجدد


سلام به همه ی دوستای گلم

بعد از حدود 1 سال غیبت بازم اومدم.از همه دوستای گلم که این چند وقت با پیاماشون همیشه هوامو داشتن ممنونم

دوستون دارم

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1392ساعت 17:30  توسط سونیا  | 

یکی بود یکی نبود !

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 18:31  توسط سونیا  | 

داستانی که بخاطرش ساعتها گریه کردم

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.

 میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته،

 در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند:

مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

 مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ،

 ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.

کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.

 بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،

با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و

 می خونه :

 سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم.

 آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه.

کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!

علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.

 می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم.

 ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟!

گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟!

علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!

داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟!

کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه.

کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.

علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،

 همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،

 یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟!

 روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!

علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون،

همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.

یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.

یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!

می گفتی که من بخندم.

علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

 هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته

 ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.

روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم

 که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت

 ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

 دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.

 پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم.

نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ،

 دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم.

واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

 وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت.

 دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

 پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ،

بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و

 داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که

 توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود،

 اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.

نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود.

هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.

پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود

که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.

 حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده.

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده

 و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 19:26  توسط سونیا  | 

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین

شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12:30  توسط سونیا  | 

لمس شهوت

 
لمسِ تن تو ، شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغیِ لبت ، جهنم من است
...
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

یک بوسه

ـ یک نگاه حتی ـ، حرامم باد

اگر تو عاشق من نباشی

منبع:هلیا(love4567.blogfa.com)
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 13:32  توسط سونیا  | 

پاساژ مریم آخر دنیاست! گرانترین مرکز خرید تهران! + قیمتها

اینجا تهران است؛ پایتخت رویا‌ها و افسانه‌های واقعی. ساعت روی‌‌ همان اعداد همیشگی چرخ می‌زند و هوا نیز‌‌ همان هوای دود‌گرفته همیشگی است اما شاید هیچگاه تهران را از این نما ندیده باشید.

تی‌شرت‌های ارزان ۲۰۰ هزار تومانی!
پاساژ جام‌جم یکی از مکانهایی ست که می‌تواند رنگ چهره‌تان را عوض کند. این پاساژ درست مقابل سازمان صدا و سیما یا‌‌ همان تلویزیون ملی قرار دارد؛ یعنی جایی که مدیران دولتی روبه‌روی دوربین آن می‌نشینند و می‌گویند همه چیز خوب است و هیچ مشکلی در اقتصاد ایران وجود ندارد.
وارد پاساژ که می‌شوی، بوتیک‌ها گوش تا گوش یک سالن بزرگ را پر کرده‌اند. در این پاساژ، ارزان‌ترین کالا تی‌شرت است که می‌توان با قیمت ۲۰۰ هزار تومان خریداری کرد؛ البته تی‌شرت صد هزار تومانی نیز در این پاساژ پیدا می‌شود ولی فروشندگان شما را از خرید کالاهای بی‌کیفیت منع می‌کنند!
ارزان‌ترین شلوار جین این پاساژ، ۴۵۰ هزار تومان و ارزان‌ترین کمربند‌ها صد هزار تومان قیمت دارند. شما می‌توانید هر پیراهن را نیز در این بازار حداقل ۲۰۰ هزار تومان خریداری کنید.
هر جفت کفش در این پاساژ تا سه میلیون تومان هم قیمت دارد؛ البته کفش ۲۰۰ هزار تومانی نیز هر از گاهی در ویترین این پاساژ خودنمایی می‌کند اما به نظر می‌رسد مشتریان تمایلی برای خرید آن ندارند.
یکی از فروشندگان این پاساژ می‌گوید: «مشتریان کفش در این پاساژ به طور میانگین کفش‌هایی بالا‌تر از یک و نیم تا دو میلیون تومان خریداری می‌کنند»
ارسلان که حدود ۳۰ سال دارد، ادامه می‌دهد: «این قیمت‌ها خیلی هم بالا نیست و افراد زیادی هم متقاضی خرید این اجناس هستند»
او همچنین می‌گوید که «هر کسی نباید برای خرید به این پاساژ بیاید چون اینجا جای هر کسی نیست»

پاساژ مریم آخر دنیاست!
می‌گوید شما مرا سیاوش صدا کنید. به او می‌گوییم ما از پاساژ جام‌جم می‌آییم. می‌خندد و می‌گوید: «آنجا همچنین رونقی ندارد اما اینجا آخر دنیاست باید پول‌های خود را بگذارید و بروید»
در این بازار یک پیراهن مردانه حداقل ۸۰۰ هزار تومان قیمت دارد. فروشندگان همه یکصدا می‌گویند اجناسشان از بهترین‌های دنیاست ولی به سختی می‌توان این ادعا را باور کرد.
سیاوش در مورد مشتریان خود می‌گفت: اکثر مشتریان من از جوانان متمول شهر هستند که یا برای تفریح یا برای چشم و هم‌چشمی از این بازار خرید می‌کنند»
کمی سخت است که باور کنیم در این بازار، شلوار پارچه‌ای تا یک و نیم میلیون تومان قیمت دارد یا کفش زنان با مارک گوچی و مانگو و زارا هر کدام با حداقل ۹۰۰ هزار تومان به فروش می‌رسند.
کیف‌های زنانه نیز در این بازار ۸۰۰ الی ۸۵۰ هزار تومان قیمت دارند و در برخی مغازه‌ها کفش‌های زنانه دو میلیونی نیز پیدا می‌شود.
فروشندگان کیف و کفش زنانه می‌گویند برخی افراد در این بازار فقط در یک پروژه خرید بیش از ۱۳ الی ۱۴ میلیون کیف و کفش یا البسه دیگر خریداری می‌کنند. شال‌های مردانه شاید ارزان‌ترین کالای این پاساژ باشد که می‌توان با ۱۸۰ هزار تومان صاحب یک شال شد.

بیرون؛ شما خریدار نیستی!
اما کمی آن‌سو‌تر از پاساژ مریم، پاساژ محمودیه قرار دارد که به قطب ساعت‌های لوکس پایتخت مشهور است. از مریم که در نوک بینی خیابان فرشته قرار دارد به پاساژ محمودیه می‌رویم؛ جایی که در‌‌ همان بدو ورود یکی از مشتریان مقابل پرسش ما می‌گوید: «شما خریدار نیستید» و با لبخندی تلخ ما را به بیرون مغازه هدایت کرد.
در اینجا زمان روی قیمت‌ها ایستاده است. ساعت کمتر از یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومان در این پاساژ پیدا نمی‌شود و ساعت‌های تگ هویر و رولکس با قیمت‌های ۴۰ میلیون تا ۱۷۰ میلیون تومان پشت ویترین خودنمایی می‌کنند.
بالاخره این هم بخشی از شهر ماست. جایی که در آن خط فقر یک میلیون تومان است و حداقل حقوق کارمندان و کارگرانش به ۴۰۰ هزار تومان نمی‌رسد ولی می‌شود ساعت‌های رولکس ۱۷۰ میلیون تومان هم پیدا کرد.

یاد بازار مسکن می‌افتیم، جایی که در آن رویای خانه‌دار شدن سر به فلک می‌زند و به اندازه قیمت تنها یک ساعت ۴۰ میلیون تومان می‌توان در آن صاحبخانه شد.
دوباره از روبه‌روی پاساژ جام‌جم رد می‌شویم و از مقابل نرده‌های تلویزیون ملی عبور می‌کنیم. شاید‌‌ همان لحظه یک مدیر اقتصادی به دوربین‌ها می‌گوید: فاصله طبقاتی نداریم، شایعه نسازید..

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 15:18  توسط سونیا  | 

انتخاب عاشقانه ترین جمله عاشقانه تاریخ

با انتخاب عاشقانه ترین جمله عاشقانه تاریخ از
 
رمان «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته، این کتاب
 
بار دیگر به عنوان عاشقانه‌ترین کتاب ادبیات
 
انگلیسی انتخاب شد.

به نقل از ونکوور سان، یک نظرسنجی در برایتون انگلیس نشان داد از نظر دوستداران ادبیات، یک خط از رمان «بلندی‌های بادگیر» اثر «امیلی برونته»، رمانتیک‌ترین جمله در تاریخ ادبیات انگلیسی است.

در این نظرسنجی که ۲۰۰۰ نفر در آن شرکت داشتند، ۲۰درصد از شرکت‌کنندگان جمله‌ «روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است» را به عنوان عاشقانه ‌ترین جمله ادبی انتخاب کردند و به این ترتیب کتاب «بلندی‌های بادگیر» را به عنوان عاشقانه‌ترین کتاب ادبیات انگلیسی برگزیدند.

این جمله را کاترین ارشاو خطاب به هتکلیف به زبان می‌آورد.

بلندیهای بادگیر [Wuthering Heights]. رمانی از امیلی برونته (برانته) (1818-1848) بانوی نویسنده انگلیسی، که در ۱۸۴۷ با نام مستعار الیس بل منتشر شد. صفت «Whither» است که هم اسم است و هم فعل و ریشه‌ای اسکاتلندی دارد. این واژه‌ای است گویا، بیانگر توفانی که گرد خانه شخصیت اصلی داستان می‌چرخد و بدین ترتیب، فضای رمان را از نظر صدا، به شکلی نمادین تجسم می‌بخشد. داستان رمان برای مسافری تعریف شده است و او آن را به اول شخص روایت می‌کند.

در این نظرسنجی که۲۰۰۰نفر در آن شرکت داشتند،۲۰ درصد از شرکت‌کنندگان جمله‌ «روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است» را به عنوان عاشقانه‌ترین جمله ادبی انتخاب کردند.

این رمان یکی از عجیب‌ترین و شورانگیزترین آثار ادبیات انگلیس است. امیلی برونته به همراه دو خواهرش، که آنها نیز نویسنده‌اند، در ناحیه‌ای غمزده و وحشی زیسته اند، زیرا مسئولیتهای کلیسایی پدر آنها را مجبور به اقامت در این ناحیه می‌کرد. یگانه برادرش به دوردست رفته و آنجا به یک زندگی بی‌هویت تن در داده بود. بنابراین، امیلی با زندگی آشنایی چندانی نداشت و تنها وجه دردآور و مصیبت‌بار آن را دریافت. حس عمیق پیوند با طبیعت، که در چشم او همان زمین بایر بود، به او اخلاقی قهرمانی آموخت و به وی امکان داد تا زندگی خود را بپذیرد و از آن لذت ببرد؛ بی‌آنکه شادیهای دیگری به جز آنچه از ذهن خویش بیرون می‌کشید او را دلگرم کند. پس، این رمان اثر زن جوانی است که صرفاً از وجود خویش الهام می‌گرفت. رمان بر زمینه‌ای شاعرانه استوار است که در آن ساده‌دلیها و درون‌بینی روان‌شناختی فوق‌العاده‌ای به توالی دیده می‌شود. به این دلیل، بجاست آن را بیشتر شعر بدانیم تا رمان.

عنوان دوم در این نظر سنجی به «وینی پو» خرس مشهور کتاب کودکان تعلق گرفت که در یک جمله گفته است : «اگر 100 سال عمر کنی، امیدوارم من 100 سال منهای یک روز زنده بمانم تا مجبور نباشم بدون تو زندگی کنم.». داستان‌های این خرس را ای.ای.میلن خلق کرده است.

در این میان اما جمله‌ای از مشهورترین تراژدی «ویلیام شکسپیر» مقام سوم را کسب کرد. این جمله که از نمایشنامه «رومئو و ژولیت» آمده، چنین است: «آرام‌باش! چه نوری است که از آن پنجره می‌تابد؟ آنجا مشرق است و ژولیت خورشید تابان».

در مکان چهارم جمله‌ای از «وی.اچ . اودن» و در مکان پنحم یک جمله از دکتر زئوس نویسنده مشهور کتاب‌های کودکان رای آورد و آن جمله چنین است: «وقتی می‌فهمی عاشق شدی که می‌بینی دوست نداری بخوابی، چون واقعیت شیرین‌تر از رویاهایت شده است.»

مکان ششم از کتاب ماندوین کاپیتان کورلی انتخاب شده و در مکان هفتم جمله‌ای از رابرت براونینگ جای گرفته است. رزموند جرارد در مکان بعد و جمله یا زا رابرت برنز در مکان نهم جای دارد. جمله‌ای از ژوزفین خطاب به ناپلئون بناپارت نیز در مکان دهم این فهرست جای گرفته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 18:2  توسط سونیا  | 

بزرگترین خیانت های تاریخ بشر!

از بوسه يهودا تا اشك‌هاي نيچه!


مادر «هملت» خائن بود.
بودن يا نبودن؟ مسأله اين نيست. حالا جز «خيانت» به هيچ چيز فكر نمي‌‌كنيم. با اين همه حرف از خيانت كه باشد، «شكسپير» خودش را به ذهنمان تحميل مي‌كند. او خالق هملت و مادر خائنش بود. حالا براي نوشتن از خيانت‌كاران بزرگ جهان، بايد مقدمه را به استاد «كالبد شكافي توطئه» سپرد. تاريخ پر است از چهره‌هاي بزرگي كه خيانت كردند يا به آنها خيانت شد. هنوز چند سطر مانده تا رسيدن به تراژدي. پيش از آن اما جمله‌اي از شكسپير: «اگر كسي يك‌بار به تو خيانت كرد، اين اشتباه از اوست. اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه از توست.»!


 


يهودا برگونه مسيح بوسه زد



«كسي كه با من نان خورده است، به من خيانت مي‌كند.» شام آخر با اين جمله جاودانه شد. حواريون مسيح را دوره كرده‌بودند. «اين را به همه شما نمي‌گويم. من تك‌تك شما را انتخاب كرده‌ام و خوب مي‌شناسم.» عيسي از چه كسي سخن مي‌گفت؟ حواريون مات و مبهوت به چشمان يكديگر خيره شدند. پطروس به مسيح نزديك شد: «خداوندا، آن شخص كيست؟» ... و مسيح لقمه‌اي گرفت و در دهان يهودا گذاشت: «عجله كن و كار را به پايان برسان!» هيچ‌كس منظور مسيح را نفهميد. پول دست يهودا بود و حواريون تصور كردند عيسي به او دستور داده است كه برود خوراك بخرد يا چيزي به فقرا بدهد.

يهودا برخاست و در تاريكي شب بيرون رفت. مسيح گفت: «وقت من تمام است. همه جا را دنبال من خواهيد گشت اما مرا نخواهيد يافت. نخواهيد توانست كه به‌جايي بياييد كه من مي‌روم.» پطروس پرسيد: «شما كجا مي‌رويد؟»

-‌ «حال، نمي‌تواني با من بيايي ولي بعد به دنبالم خواهي آمد.»

-‌ «چرا نمي‌توانم حالا بيايم؟ من حتي حاضرم جانم را فداي شما كنم.»

-‌ «توجانت را فداي من مي‌كني؟ همين امشب پيش از بانگ خروس، سه بار مرا انكار كرده، خواهي گفت كه مرا نمي‌شناسي.» انجيل يوحنا، باب 13، آيه 38-18)

خارج از شهر، حواريون شام آخر را مي‌خوردند. يهودا از مخفيگاه خارج شد و ساعاتي بعد از آن كيسه‌اي پر از سكه‌هاي نقره در دست داشت. او به علماي قوم يهود قول داد كه نه‌تنها مخفيگاه حواريون، كه دقيقا مسيح را هم براي سربازان رومي شناسايي كند. يهودا سربازان رومي را با خود به محفل مسيح مي‌آورد. تعدادي از حواريون خود را مسيح معرفي مي‌كنند. كدام يك از اين جمع مسيح است؟ يهودا پيش مي‌رود و گونه مسيح را مي‌بوسد!
المپياس؛ مادر اغواگر



پشت سر مادر اسكندر حرف وحديث فراوان است. مي‌گويند دوران كودكي او در فضايي آكنده از شهوت و خشونت گذشت. آن دوره البته هنوز «فرويد» ظهور نكرده بود كه اسكندر را به‌عنوان يك نمونه قابل مطالعه مورد بررسي قرار دهد. با اين همه خيلي‌ها رفتار و ميل به جهان‌گشايي اسكندر را ناشي از همان دوران كودكي و احتمالاً عقيده اديپ مي‌دانند!

چه مي‌گفتيم؟ بحث، بحث خيانت بود و حرف و حديث‌‌هاي پشت سر مادر اسكندر. به روايتي المپياس- مادر اسكندر- يكي از خائنان سرشناس تاريخ است. در اين‌كه المپياس به فيليپ- پدر اسكندر- خيانت مي‌كرد، جاي هيچ ترديدي نيست. چگونگي خيانت زني كه تفريحش نوازش مارهاي افعي زهرآگين و پيچاندنشان به دور خود بود، البته روايت‌هاي مختلفي دارد. معتبرترين آنها اين‌كه المپياس با يكي از سربازان فيليپ رابطه داشته است و به‌وسيله او، همسرش را به قتل رسانده. احتمال ديگر هم اينكه او يكي از كساني بوده كه در توطئه قتل فيليپ نقش داشته‌‌اند. هرچه كه باشد، المپياس با رفتار اغواگرانه - به قول امروزي‌ها اروتيك- و از طرفي خيانتش به فيليپ، نقش پررنگي در زندگي اسكندر داشت. او هم عامل اصلي به قدرت رسيدن اسكندر بود و هم با احاطه كامل بر افكار پسرش او را تبديل به چهره‌اي تاريخي كرد. گرچه المپياس خود هم يكي از زنان پرماجراي تاريخ است؛ همسر پادشاه مقدونيه، يكي از خيانتكاران سرشناس جهان.

خيانت به ناپلئون، خيانت ناپلئون



«ناپلئون» شما را ياد چه چيزي مي‌اندازد؟ بله، او در نهايت محكوم به خيانت شد و در تبعيد درگذشت. حالا اما فراتر از كلي‌گويي‌هاي تاريخ، كمي هم وارد جزئيات مي‌شويم. از رابطه ناپلئون با ژوزفين- همسر اولش- چيزي شنيده‌ايد؟ مثل تمام زوج‌هايي كه فكر مي‌كنند تافته جدا‌بافته از ديگرانند، آنها هم تصور مي‌كردند هيچ‌كس مثل آنها عاشق نيست. البته در اين‌كه ناپلئون و ژوزفين روزهاي عاشقانه‌اي را با هم سپري كردند جاي هيچ ترديدي نيست. مسأله اما اين است كه هر عشقي تاريخ مصرف دارد. پس روز‌هاي ديگري هم از راه رسيد. حالا به اين موضوع فكر كنيد كه وقتي ناپلئون از نبرد بازگشت و با خيانت ژوزفين مواجه شد، چه گفت؟ احتمالاً اين يكي از جمله‌هاي تاريخي درباره خيانت است: «خداي من! پس از مدت‌ها يك دغدغه شخصي.»!

از ناپلئون چه انتظاري داشتيد؟ او مرد جنگ بود و لابد انتظار نداشتيد كه به همين سادگي شكست را بپذيرد. به هر حال اين اتفاق مقدمه‌اي براي پايان عشق رويايي ناپلئون و ژوزفين بود. گرچه عده‌اي از مورخان هم خيانت را فقط بهانه مي‌دانند و مي‌گويند امپراتور فرانسه در اوج قدرت از همسرش خسته شده بود. به هر حال ناپلئون ديگر علاقه‌اي به ژوزفين نداشت و چشم‌هايش دنبال دختر پادشاه اتريش بود. در تأييد اين‌كه ناپلئون هم خود تمايل به خيانت داشت همين جمله از او بس: «اين چه قانوني است كه مردها را وادار مي‌كند تنها يك همسر داشته باشند؟» مشكل ناپلئون اما اين بود كه كليساي كاتوليك سدي محكم برابر طلاق او از ژوزفين بود.



او به پاپ متوسل شد تا بلكه فتواي طلاق دهد. پاپ اما به هيچ‌قيمتي حاضر نشد قوانين را زير پا بگذارد. اين بود كه ناپلئون دست به اقدامي بي‌سابقه زد. او به سناي فرانسه رفت و مشكلش را با سناتورها درميان گذاشت. ناپلئون از آنها خواست براي آزاد كردن او از اين قيد كه نوعي حمايت از اصل آزادي است راي به طلاق ژوزفين بدهند. در نهايت سناتورها با وجودي كه مي‌دانستند اين اقدام خلاف آموزش‌هاي كليسا است، از ترس جان يا نان يا هر چه، رأي به طلاق ژوزفين دادند. به اين ترتيب امپراتور فرانسه تبديل به يكي از چهره‌هاي برجسته تاريخ شد كه هم خيانت ديده‌اند و هم خيانت كرده‌اند. به هر حال ناپلئون مرد بزرگي بود، نبود؟!

تراژدي ويكتور و آدل



«آدل فوشر» سبزه بود. او موهاي مشكي داشت و ابرواني كماني. «آدل» در 16 سالگي زيبا و جذاب بود. او اولين عشق ويكتور هوگو بود. ويكتور و آدل همديگر را از بچگي مي‌شناختند. دو خانواده فوشر و هوگو با هم صميمي بودند و بچه‌هايشان با هم بزرگ شدند. «آدل» تنها كسي بود كه ويكتور عاشقانه تحسينش مي‌كرد.

«ويكتور هوگو» از همه كس و همه چيز داستان ساخت اما خودش شخصيت اول يك تراژدي بود. زندگي عاشقانه ويكتور هوگو از نوجواني آغاز شد. او عاشق آدل، دختر همسايه‌شان بود. مادر ويكتور اما با اين رابطه مخالف بود و دختر خانواده فوشر را لايق اين عشق نمي‌دانست. از طرفي پدر آدل هم ويكتور را موجودي مغرور، دمدمي‌مزاج و تن‌پرور مي‌دانست. پس ويكتور و آدل ناچار شدند به شكل پنهاني اين رابطه عاشقانه را ادامه دهند. ويكتور هيچ ترديدي نداشت كه اين رابطه منجر به ازدواج مي‌شود. او حتي زير اولين نامه عاشقانه‌اش را گستاخانه با عنوان «همسر تو» امضا كرد. دو سال بعد، وقتي كه تعداد نامه‌هاي رد و بدل شده بين آدل و ويكتور به 200 رسيد، آن دو بالاخره با هم ازدواج كردند و حاصل اين ازدواج 5 فرزند بود. اين اما تازه آغاز قصه بود؛ تراژدي ويكتور هوگو.

«آدل» هميشه معتقد بود كه هيچ نيست، جز دختري فقير از طبقه متوسط جامعه. گرچه آدل ظاهر خوبي داشت اما بعدها ثابت شد كه عقيده او درباره خودش كم و بيش درست بوده است. آدل سربه‌هوا و كم‌هوش بود. براي او نبوغ و دستاوردهاي ادبي همسرش تنها به خاطر ارزش‌هاي مالي قابل توجه بود. آدل هيچ وقت نفهميد كه چرا ويكتور تمام شب را بيدار مي‌ماند و مي‌نويسد. عاقبت بعد از 10 سال مادام آدل هوگو مرتكب عملي شد كه از آن شخصيت اصلاً بعيد نبود. روز عهدشكني از راه رسيد و آدل به همسرش خيانت كرد.

«چارلز سنت‌بوو»، جواني بود كه با ويكتور هوگو كار مي‌كرد. ويكتور او را دوست خود مي‌دانست و به اين جوان كمك كرد تا در حوزه شعر به تحقيق و تفحص بپردازد. درست در همين دوران بود كه سنت‌بوو به زندگي آدل هوگو رخنه كرد. آدل به شكل پنهاني با سنت‌بوو در كليسا ملاقات مي‌كرد. وجه تكان‌دهنده قضيه براي ويكتور اين بود كه روزگاري آدل به ياد ملاقات‌هاي پنهاني كوزت و ماريوس، زير يك درخت شاه‌بلوط به ملاقات او مي‌آمد.

ويكتور هوگو بابت اين خيانت رنج غيرقابل توصيفي را تحمل كرد. او كه در نا‌اميدي دست و پا مي‌زد، تنها نوشت: «من به اين عقيده رسيده‌ام كه امكان دارد كسي كه مالك تمام عشق من است، ديگر به من علاقه نداشته باشد. او ديگر به من اهميت نمي‌دهد. مدرت زيادي است كه من ديگر شاد نيستم.»

... و نيچه گريست



نظرتان درباره عشق نيچه چيست؟ همان فيلسوفي كه مي‌گفت: «به سراغ زنان مي‌روي، تازيانه را فراموش مكن.» كسي نفهميد پشت اين جمله نيچه چه حقيقت بزرگي پنهان بود و هنوز هم كسي نفهميده است. بگذريم، «لوفون سالومه» عشق نيچه بود.

عاشق شدن يك فيلسوف احتمالاً بايد مكافات داشته باشد كه داشت. نيچه هر كاري كرد كه دل سالومه را به‌دست بياورد. حالا استفاده از لفظ «خيانت» براي اين دختر روس شايد بي‌انصافي باشد اما بي‌وفايي او نيچه را به مرز جنون كشاند. مي‌گويند اگر سالومه به عشق نيچه پاسخ مثبت مي‌داد، شايد زندگاني نيچه به شكل ديگري رقم مي‌خورد. حداقل اين‌كه از تندي بيانش كاسته مي‌شد. درد نيچه اين بود كه حتي از طرف دختر مورد علاقه‌اش هم فهميده نمي‌شد. سالومه مي‌گفت: «در مغز نيچه افكار تند و انديشه‌هاي غريب و نامأنوس مي‌لولند كه براي عادي زندگي كردن خطرناكند.» پس از اين پاسخ به درخواست‌هاي عاشقانه، نيچه در تنهايي مفرط خرد مي‌شود و در پاسخ مي‌نويسد: «خيالبافي‌هاي من به حال شما چه فرقي مي‌كند؟ حتي حقيقت‌گويي‌هاي من براي شما اهميتي نداشته است. دلم مي‌خواهد به اين فكر كنيد كه من ديوانه‌اي دچار سردرد هستم كه از زور تنهايي به جنون مبتلا شده‌ام.» نيچه در اين مسير به جايي رسيد كه روزي يال اسبي پير و تازيانه‌خورده را بغل كند، اشك بريزد و ديوانه شود. با اين همه «سالومه» را به‌عنوان بي‌وفايي دوست‌داشتني بايد ستايش كنيم.
تنها پاسخي مثبت به عشق نيچه كافي بود تا ديگر «ابرمردي» شكل نگيرد و «چنين گفت زرتشت» نوشته نشود. دنيا بدون خيانت شايد خيلي چيزهايي را كه حال دارد، ديگر نداشت.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 18:0  توسط سونیا  | 

فال ریاضی

شاید شما هم جزو افرادى هستید كه در دوران تحصیل درس هندسه برایتان هیچ جذابیتى نداشته و احتمالاً از شنیدن نام آن بیزارید ولى چند لحظه این موضوع را فراموش كنید. بعد ساده ترین اشكال هندسى را به خاطر بیاورید؛ مربع، مستطیل، مثلث، دایره و منحنى. سپس خیلى سریع و بدون اینكه زیاد به مغزتان فشار بیاورید شكلى را انتخاب كنید كه بیشتر از همه مى پسندید. در حقیقت یك تست روانشناسى پیش روى شما قرار دارد كه با توجه به انتخابتان بسرعت نشان مى دهد شما در زندگى چه جور آدمى هستید و در چه مشاغلی احتمال موفقیتتان بیشتر است!

مربع

افرادى كه شكل مربع را انتخاب مى كنند كسانى هستند كه در یك محیط پایدار بیشترین احساس آرامش را دارند و مسیر كارهایشان كاملاً واضح است. چنین اشخاصى محافظه كارند و دوست دارند همه چیز مرتب و منظم باشد. وظیفه شناس هستند و اگر كارى را به آنها محول كنید آنقدر روى آن وقت مى گذارند تا تمام شود، حتى اگر كارى تكرارى و طاقت فرسا باشد و مجبور شدند به تنهایى آن را انجام دهند.

مستطیل

اصولگرایى مشخصه بارز این افراد است. آنها نیز نظم و ترتیب را دوست دارند ولى آن را بیشتر از طریق سازماندهى هاى دقیق اجرا مى كنند. این امر سبب مى شود كه راه هاى مناسبى را انتخاب و همه قواعد و مقررات را بررسى كنند. اگر وظیفه اى را به این اشخاص محول كنید ابتدا آن را به خوبى سازماندهى مى كنند تا اطمینان یابند که به طور اصولی اجرا خواهد شد.

مثلث

اشخاصى كه شكل مثلث را انتخاب مى كنند هدف گرا هستند. آنها از برنامه ریزى قبل از انجام كارها لذت مى برند و به طرح موضوعات و برنامه هاى بزرگ و بلند مدت تمایل نشان مى دهند، اما ممكن است جزئیات را فراموش كنند. اگر كارى را بر عهده آنها بگذارید ابتدا هدفى را براى آن تعیین و سپس با برنامه ریزى کار را آغاز می کنند.

دایره

چنین افرادى اجتماعى و خوش صحبت هستند، هیچ لحن خشنى ندارند و امور را به وسیله صحبت كردن درباره آنها تحت كنترل خود در مى آورند. ارتباطات اولین اولویت آنها در زندگى است. مطمئن باشید كه اگر وظیفه اى به آنها محول شود آنقدر درباره آن صحبت مى كنند تا هماهنگى لازم ایجاد شود.

منحنى

خلاقیت در این قبیل افراد موج مى زند و اغلب اوقات كارهاى جدید و متفاویت را ارائه مى دهند. نظم و ترتیب برایشان كسالت آور است و اگر تكلیف را براى آنها در نظر بگیرید ایده هاى خوب و مشخصى را براى آنها ابداع می کنند.

به طور كلى افرادى كه سه شكل اول یعنى مربع، مستطیل و مثلث را انتخاب مى كنند در جهت مسیر ویژه در حركت هستند و كارها را به طور منطقى و اصولى انجام مى دهند ولى ممكن است خلاقیت كمى داشته باشند.
اما گزینش دایره و منحنى نشان دهنده خلاقیت و برون گرایى است. چنین افرادى به موقعیت هاى جدید و سایر افراد دسترسی پیدا می کنند اما چندان اصول گرا و قابل اعتماد نیستند.

كاربرد تست

این تست براى ارزیابى افراد نسبت به موقعیت شغلى شان كاربرد دارد و یا به منظور پى بردن به این نكته كه اشخاص مختلف تا چه حد مى تواند با هم كار كنند. اگر شما بشدت علاقه مندید كه یك كار خاص و اصولى را انجام دهید یك فرد مربع دوست میتواند همكار خوبى برایتان باشد. همچنین اینگونه افراد براى كار در دوایر حسابرسى هم كاملاً مناسبند. اگر كارها نیاز به سازماندهى گروهى داشته باشد مثلث دوستان در پیشبرد فعالیت ها موفق خواهند بود. این افراد مى توانند مجرى خوبى باشند چون اهداف را مشخص و اطمینان مى یابند كه دستیابى به آنها ممكن است. براى هر نوع ارتباطات حضورى افرادى كه دایره را انتخاب مى كنند، بهترین هستند. آنها مى توانند یك كارمند خوب، مسؤول پذیرش یا فردى باشند كه به مشتریان خود خدمات مناسبى را ارائه مى دهند. بالاخره افرادى كه شكل مورد علاقه شان منحنى است همیشه ایده هاى تازه دارند و به طور مثال براى كار در شركت هاى تبلیغاتى مناسبند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 17:12  توسط سونیا  |